لطفا به ادامه مطلب بروید
این تصویر مرا به یاد دوستم سالار شفیع نژاد می اندازد. شانزده سالم بود که در جاده خندق پایم قطع شد و به زمین افتادم. سالار بهم گفت: سیدناصر! من نمی تونم تو رو رها کنم و بروم. گفتم نروی اسیر می شوی. سالار مانده بود بماند یا برود. صدای عراقی ها را از پشت سنگر می شنیدم ...

پایم بدجوری متلاشی شده بود. خون فواره می زد و به زمین می ریخت. از آن جمعیت یکصد و دوازده نفری فقط سه نفر زنده مانده بودیم. من و سالار و حسین پرویزی. در این قسمت جاده خندق فقط من مانده بودم و سالار، آخرین رفیقم و جاده خندق که نیزارهای هور و جزایر مجنون آن را احاطه کرده بود و پر بود از پیکرهای بهترین دوستانم.


سالار کنارم ایستاده بود و نگران حالم بود. هر چه التماس می کردم نمی رفت. مرتب کنار نیزارها و سنگر کنار جاده می رفت، سرک می کشید و می گفت: سید! عراقیا خیلی نزدیک شدن. با اینکه نای حرف زدن نداشتم: گفتم: خب پس چرا معطلی. برو دیگه تا اسیر نشدی. بهم گفت: وجدانم رو چیکار کنم، نمی تونم تنها رهات کنم و بروم؟ بهش گفتم: تنها نیستم ، جدم رو که دارم،نروی اسیر می شوی. هر چه به او التماس می کردم که به نیزارهای هور بزند و از محاصره عراقی ها بیرون برود، قبول نمی کرد. می گفت هر طور شده تو را هم با خودم می برم. این نرفتن او خیلی حرصم می داد. اما اگر من با آن وضعیت پایم همراهش می رفتم هر دو نفر شانسی برای نجات نداشتیم. حداقل او اگر تنهایی می رفت یکی مان می توانست از محاصره خارج شود.


هر لحظه محاصره عراقی ها نزدیک تر می شد. دیگر صدای عراقی ها را می شد شنید. داشتند در وصف صدام شعری عربی می خواندند: بالروح ، بالدم، نفدیک یا صدام ( روح ما، جان ما فدای تو ای صدام.) التماس هایم و عدم همکاری ام در همراهی با خودش را که دید، راضی شد تنهایی برگردد.


هیچ وقت آخرین نگاهش، وقتی که برای آخرین بار در میان نیزارها -در حالی که نگرانی از وضعیت من در چشمانش هویدا بود و به من زل زده بود ـ را فراموش نمی کنم.


از اسارت که برگشتم، سراغش را که گرفتم، گفتم لابد زنده برگشته. از محمود داربام رفیق جبهه ای ام سراغش را گرفتم. گفتند: پیکر مطهرش را سالها بعد در جاده خندق جزیره مجنون پیدا کرده اند. آنجا بود که فهمیدم او برای نجات من از میان نیزارها به جاده برگشته و ...


برگشته بود دنبال من. نتوانسته بود تنهایی برود، اما، خودش برای همیشه جا ماند و تاریخ من را با خود برد.


این تصویر من را به یاد او می اندازد... سالا شفیع نژاد، یک رفیق واقعی.